دل نوشته دکتر غلامپور به مناسبت هفته دفاع مقدس: چهل سال بعد؛ گریستن بر حال خویش، آن روزها، مرگ نزدیک تر بود. دیشب، بیاختیار، به نزدیک چهل سال از زندگیام که به یاد دارم فکر کردم؛ به نوجوانیای که گذشت و به جوانیای که بخش بزرگی از آن در بیابانها و سنگرهای ایرانزمین، در دفاع […]
دل نوشته دکتر غلامپور به مناسبت هفته دفاع مقدس:
دیشب، بیاختیار، به نزدیک چهل سال از زندگیام که به یاد دارم فکر کردم؛ به نوجوانیای که گذشت و به جوانیای که بخش بزرگی از آن در بیابانها و سنگرهای ایرانزمین، در دفاع از این سرزمین، سپری شد؛ از رزمهای شبانه و شبیخون به دشمن تا کیلومترها پیادهروی در تاریکی، از هجوم به مواضع دشمن بعثی تا دیدن شهادت، مجروحیت و اسارت همرزمان. دشمنانی را نیز دیدم که کشته، مجروح یا اسیر شدند؛ دشمنانی که شاید بسیاری از آنان خود نیز این جنگ را نخواسته بودند و در آتشی گرفتار شده بودند که با تجاوز بعثیها بر سر این سرزمین فرو ریخت. آن روزها، مرگ آنقدر نزدیک بود که گاهی فاصلهمان با آن تنها چند قدم یا چند ثانیه بود؛ و ما جوان بودیم و فردا را نمیدیدیم. نمیدانم آن سالها چگونه گذشت؛ اما گذشت. گویی نزدیک چهل سال زندگی در چشم برهمزدنی از برابر دیدگانم عبور کرده است. امروز که به پشت سر نگاه میکنم، بیش از آنکه از سختیهای آن روزها بگویم، دلم برای سادگی، پاکی و بیپیرایگی همان روزها میگیرد.
اما، چهل سال بعد؛ من ماندم و خدا،
گاهی با خود میگویم: کاش همانجا، در همان هشت سال دفاع، دفتر زندگیام بسته میشد؛ نه از آن رو که از زندگی گریزان بودم، بلکه از بیم آنکه ادامه راه، مرا از خویشتنِ آن روزها دور کند؛ از آن جوانی که مرگ را نزدیک میدید و دلش به خدا نزدیکتر بود. آن روزها اگر قرار بود جان بدهیم، گمان میکردیم با دلی روشن و دستی خالی به دیدار حق میرویم؛ امروز اما پس از گذشت نزدیک چهل سال، ایستادهام و به پشت سر نگاه میکنم و نمیدانم در دفتر عمرم چه نوشتهام و چه از قلم انداختهام. نمیدانم آنچه برای خدا انجام دادم پذیرفته شد یا در هیاهوی سالهای بعد گم گردید؛ نمیدانم آن همه رنج و ایستادگی، مرا به او نزدیکتر کرد یا روزگار آرامآرام میان من و او فاصله انداخت. اینجاست که انسان از گذشته خود نمیترسد؛ از ادامه راهی میترسد که هنوز نمیداند به کجا خواهد رسید.
خدایا، با چه رویی به دیدارت بیایم؟خدایا، چه بگویم؟ هنوز خود را بنده معتقد تو میدانم، اما از عاقبتم میترسم؛ از روزی که پردهها کنار رود و من بمانم و کارنامهای که دیگر فرصت اصلاحش نیست. نمیدانم آن روز با چه رویی به دیدارت خواهم آمد؛ با دستهایی پر یا خالی، با دلی روشن یا شرمسار. تنها میدانم که در تمام این سالها، هرچه از تو دور شدم، باز چیزی در درونم مرا به سوی تو خواند. خدایا، اگر روزی با دلی شرمسار به دیدارت آمدم، مرا تنها به حساب کاستیهایم مخواه؛ مرا به رحمت بیپایانت حساب کن. من همان بندهام؛ خسته از راهی طولانی، گریان بر حال خویش، شرمسار از آنچه باید میکردم و نکردم، و هنوز امیدوار به اینکه آخرین قدمم، مرا به سوی تو ببرد، نه از تو دور نماید.شاید تمام آن سالها برای همین لحظه بود؛ برای آنکه در پایان راه، وقتی همه چیز فرو میریزد، هنوز بتوانم آرام و بیپیرایه بگویم: خدایا، من هنوز به تو امیدوارم.
اسدالله غلام پور